‘‘ كسي گيسوان باد را فروخته است ’’
حكم مي كنند… دستهايي آلوده به طلسم
حكم مي كنند … ميان من و عشق
فروريخته ام … فرو ريخته ام
ميان مكر جادوگران
دستهاي آلوده ي زني براي سرنوشت معصومانه ام
حكم مي كند به باطل
خداهست … او اينجاست
اوهميشه اينجابوده است…
چه دلگيرم از نعره هاي بيدادگران
دختري اينجا هميشه پشت پنجره مانده
سجاده اي كه هميشه زيرآسمان پهن مي شود
باغچه اي كه از عطر نسترن ها پرترانه مي گريد
چه دل شكسته ام خدايا
زير عرش خداييت دزدان خيره دست چه غوغامي كنند
برسركوچه هاي نفرت و كينه
دختران پينه بسته از بوي مرداب مي رويند
عشق را دفن مي كنند
كاش دوباره ميان صحن كبريايت تنها شوم
ميان خانه ات دوباره تنهاشويم من و پرندگان كعبه ات
خدايا مي شنوي؟!
صداي فتنه انگيزان شهررا مي شنوي
كسي ميان اتاق صورتي اش تورا مي خواند
باصدايي بلند
… مي خواندمي شنوي!!؟؟؟
دلش گرفته است
… امشب شكايت رابه عرش خداييت آورده استميداني ؟ جادوگران در سرزمين تو حكم خدايي مي كنند؟!
مي شنوي صدايي آيينه در بعد تعلق مي سوزد
هرشب ميان خواب من مرديست ازتبار اهوراييان
جان سپرده ميان كوهستان غصه ها !
يادت هست؟ خانه اش سنگ نوشته ي مزاري ست ميان خاك غربت
مادري است آزرده ! سراغ مرااز گلهاي رازقي ميگيردهرشب
سراغ مراخواهي گرفت
پيله دوزان در سرزمين تو بيداد مي كنند
دراين جاده هاي يخ بسته
فقط حضور خداييت مرا تصلي خواهد داد
خدايا مي شنوي ؟ ميدانم هميشه عطر تو ميان قلب كوچك من خواهدبود
دلم شكسته است
….!و من چقدر دلم در هواي كعبه ات مي تازد
ميان خواب هاي ترك خورده ام
مردي ست تكيده برزندان تنهائيش
و دختري سپيده پوش با گوشواره هاي فيروزه اي تاج دار
غمگين نشسته بر تخته سنگي تنها
مي رود از شهر دل مرده ي يك قصه ي ناتمام
مي رود از آغاز همان جاده هاي بي سرنوشت
مي رود از شبي ميان كلبه ي تاريك
خسته مي رود
… دختري از نسل واژه هاي مانده در آبباحضور خدايي يك جام
…كسي گيسوان باد را فروخته است
كسي گيسوان باد را فروخته است
و من چه دلگير مي روم از شهر طاعوني يك زن!
يالان دنيا
ای دروغ دنيا ... خسته ام من
ای دروغ دنيا ٫ بهت قرضی ندارم
خسته ام من ...آخرش هميشه تلخه
دوست دارم ... شايد آخرين دفه باشه
پشت رنگ آبی تو شايد يک جدايی باشه
دروغ دنيا... باتومن کاری ندارم ... اخرت هميشه تلخه پشت هرصفحه ی آبی
انگاری يه شب تاره ... به تو من قرضی ندارم
هرچی داشتم سرراهت واسه اون خورشيدگذاشتم
دوست دارم من ٫شايد آخرين دفعه باشه ... برگردون صدام روشايداين بارجابزارم
رنگ روزات انگاری هميشه داغه .... پشت خونه ی من سايه ی مرگ عقابه
بزاراين ترانه باشه رفتن و مرگ گلا هم مثل اين خاطره باشه ...
ديگه هم فرقی نداره ... همه چيت ساخته و تلخه ...پشت اون صفحه ی آبی
سايه ی بال عقابه .... يدونه باغچه نداری توشبات مهتاب بزاری همه چيت
دروغ و تلخه .... مثل يه مرداب خالی
باتوقهرم باتوقهرم ای دنيای دروغی ... همه چيت رنگ تنفر رنگ ادعای موهوم
همه چيت دروغ و زشته ... ای دنيای دروغی
رنگ تو رنگ خدانيست مثل يک ترانه ی پوچ مثل يک واژه ی گنگی
کاش بگذرد
کاش هوای حوصله ام ابری شود... به فصل آخرقصه رسيده ام ... ميان آنان که عشق را برسرچهارراه دروغهايشان حراج می کنند... به انتهای آخر بهار... به فصلی که ريشه ام ميان سجاده ی قهوه ايم فروريخت و درهم گشت.
جادوگران شهرغريبه لبخند کودکانه ام را ميان نگاههای مسمومشان فروخته اند... دلم گرفته است ... دلم برای مرد آفتابی قصه ام ميسوزد... کاش قصه ام راکمی می شد فهميد...
بايد از شهر طاعون گرفته ی دوزخيان دورشد... بايد رفت ٫ تاابرهميشه شهرچمشانم را آبستن باشد٫ بايد کوله بار غصه هايم را جمع کنم و دوباره ميان اتاق صورتيم بمانم ... پشت پنجره و برای شادی مردآفتابی شهر دوباره گم شوم ... من و شعرهای ننوشته ام هميشه باهم گم می شويم . همه می خواهند مانباشيم... حتی آن دختر مسموم که گوشواره های زهرآلوده اش راهميشه می اويزد... دلم می خواهد از فصل قصه های پردردم رهاشوم ... کاش نباشم و انتهای هيچ قصه ای را ندانم ... کاش بميرم و درفصل پونه های تب دار اتاقم به قصاوت باران هيچ نگويم ... درده بالا ديگر بدنبال هيچ نشانی نخواهم رفت دلم می خواهد هميشه ميان اتاق صورتيم تنها بمانم ... من و دست نوشته های معصومم ... کسی مراميان اتاق صورتيم نخواهد آزرد ... من دلم برای مرد آفتابی شهرمی سوزد ... کاش رهاشود از نکبت اين همه دروغ ... کاش هميشه بخندد ميان دلهره های تنهاييش ... کاش می توانستم دستم را دراز کنم تاکمی از غصه هايش را پاک کنم ... افسوس بايد کوله بارتنهايم را جمع کنم و هميشه ميان اتاق صورتيم تنها بمانم. دلم گرفته است . دراين شهر تاريک بی سرپرست ... هيچ خانه ای عدالت را نخواهد شناخت و من فقط ميان چهارراه های پرهياهو گم می شوم ... می شنوم و فقط اشک خواهم ريخت . کاش خدای کعبه ام انتقام مراازاين جاده های بی بازگشت دوباره بگيرد.
مرگ مرا به جشن نشسته است !
دراين جاده کسی مرگ مرا به جشن نشسته است ... طفوليت قصه های کودکانه ام را دوبار ميان سطرهای خط خطی مشقهای آبيم سه نقطه ها بيداد می کند دوباره انتهای هر سطر به نقطه ميرسم ... رنگ سجاده ام اينروزها بسيار خسته است و کهربايی.... دلم گرفته است ... ميان تلاطم مظطرب آسمان رنگ فيروزه ای پيراهنم را شسته است . دوباره کسی قرار است مرگ مرا جشن بگيرد... برای دل طاعونيش ... اينروزها حافظ هم از نگاههای پراشک من خسته است ... لب باغچه می روم تا کمی برای نسترن های مخملی باغچه ام گريه کنم.... دلم گرفته است ... کسی مرابه ميهمانی آسمان دعوت نخواهد کرد... من و چلچله های حياط باهم باردار خواهيم شداز تلاطم ترک های اين فصل ... کسی نبودنم را جشن خواهد گرفت و خنده هايم را سرخواهد بريد... مهم نيست ... هميشه چراغ های رابطه تاريک است.
هم ترانه می شود گاهي
آسمان هم پرترانه می شود گاهی !
خدا٫ زير پلک شب هم خواب می شود گاهی ...
درخت شاد می شود... پرنده ميان شاخه ها ... با باد هم ترانه می شود گاهی
خدا شاد می شود ... آيينه ميان خواب اطلسی پراز ترک می شود
دختری به زير جلد خاک گرفته اش ... پراز بوی مرگ می شود
شاپرک می رود به شهر سنگستان و هم ترانه می شود
کلاغ زشت می شود گاهی ... پشت بام خانه ای پراز ياس می شود
خدا به زير پلک رفته ام ... خواب می شود ....
صداهم با نفير باد ... با چله های شب هم خوابه می شودگاهی
دلم گرفت
دلم گرفت از مدعيان به ظاهر دوست ....
صبح درپيج اولين خيابان ترسيدم ... تمام احساسم را ترسيدم .... در خويش گم شدم برای دل زمستانيم . دوباره نگاهم را کنار سنگ کوچک تارا يافتم ... کنار تمام دنيای کودکانه ام ... ياد رارقی های پرپر پشت پنجره نگاهم را از ترنم سکوت استاد پرکرد... ترنم کودکانه و تنهايم ... نگاههای مسلط و مهتابيم روزهاست ديگر حوصله ی خويش را هم گم کرده است ٫ استاد يادت هست ... هميشه درکلاس درست ميهمان کوچک مهربانت٫ دستان منجمد دختری بود از تبار اهوراييان خسته وگمنام ؟
کسی در تعلق مشقهايم ٫ نمی تواند مراازجاده های حضور تو دور کند... تارا !... امروز دلم گرفت ... دلم گرفت از تلاطم وحشی اين باغ فقط پونه های وحشی مانده اند و بس! همه در تلاطم چهره ی زشتشان دستانم را می شکنند... اينبار فقط بوی حضور تو مرا در خويش گرفته است ...دلم می خواهد برايت شمعی روشن کنم ... کنار بستر خاکستريت فقط آخرين دست نوشته هايت را ميان نگاه اشک آلوده ام مرور می کنم .... دلم می خواهد به جاده هايت دوباره بگريزم ....
اين آفتاب پشت در ... دستان تنهايم را به تاراج برده است .... کلاغان پير شهر هرشب مهربانی رااز تلاطم جاده های دستانم حراج می کنند... تهمت می زنند با باغچه ی تنهای کوچکت ... دوباره مشقهايم بی وضويشان را روی ديوار قلبم می نويسند .... به خواب می روند و برای آينده ام ... ديوار می کشند ...
تارا جانم دوباره مرادرحجم فرصتی بپوشان ... دلم می خواهد چشمانم برای هميشه هيچ نبيند... دلم می خواهدديگر هيچ نگويم ... ميان کلبه ی تنهای من هيچ کبوتری درخت را نخواهد آزرد.... دلم می خواهم دوباره ميان تنهاييم پيله کنم ...
يادت هست ... آنروز کنار حياط مدرسه ... سپرديم به جاده های بی حجم شعر .... دلم می خواهد ديگر هيچ نگويم ... حتی برای دل تنهايم .... می خواهم مشقهايم را از زير پاهايشان جمع کنم و در خويش برای هميشه گم شوم ...
پسرآفتاب صداقتم را ميان حجم طعنه های مرگ آلوده اش گم کرده است ... دلم گرفته است ... ازاين بهار پرطاقت .... می خواهم کنار قبر تو هميشه بمانم ... برای دل پر صبر اين گلدونه ی تنها.... کسی جز تو معنی ترانه های مرا نمی داند... کاش بيايی و من برای هميشه باتو بيايم... تا نگاهم پرشود از مرگ ترانه!
تقديم به همسرم....
شب در حوض خالی دل ...
پرازبوی باران است
اينجا بوی نارنج دارد .... اينجا باغچه ای دارد به رنگ ريحان
اينجا باغ گيلاس هميشه سبزاست .... اينجا وصف شب برلب پنجره ی خاکی دل
چه صفائی دارد ...
اينجا ايوانی هست پراز شبدرها .... خاک اينجا دلش تنها نيست
ياسمن دراين آبادی ... رقص نرگس دارد برلب رود ...
اينجا همه آميخته اند.... چکاوک اينجا آشيانی به نمناکی باران دارد ... اينجا درختان همه خويشاوندند...
دل پائيز دراين آبادی ميگيرد... زمستان دراينجا قهراست
من دلم می خواهد ... (( ماه هميشه محو تماشای دل باشد ))
و خانه ی من .... لبريز از آغوش پنجره ها ... محو تماشای تو بی تاب شود...
گلدونه ...
در آسمان اينروزها هياهوی باريدن است
ميان گيسوان ترك برداشته ی آفتاب غوغای پير جوانه خواهد زد
درآسمان اينروزها عروس برفی سپيد به چله ی آفتاب رفته است ...
می بارد ... می بارد ... دوباره آسمان برای دل بهاريش می بارد... و دوباره كوههای شهرم لباس مخمل سپيدش را خواهد پوشيد...
سلام آفتاب
پشت سرزمين خورشيد دوباره حضور می کنم
برای رنگ ارغوانی يک شعر دوباره طلوع می کنم
خدا آمده است کنار دشت رازقيهايم
عطر حضورش نگاهم راسرشارازترانه های ناب کرده است
پشت در کسی چشم می شود
مردی باچشمان فرورفته ...راه می رود
درخويش فرو می رود تاکمی خواب هم رهاشود
زنی حضور دزدانه اش ميان حجم سادگيم سرک می کشد...
ومردی منزجر می خواهد گلدان تعلقم را بيازارد
اما ميان پنجره دستی ست آشنا ... که صدای عاشقانه اش هرشب
پولک های ذهن مرا ميان چشمانش می شويد!
کسی پشت پنجره درمی زند و
من بفصل آخر اين ترانه مدهوش می شوم
کوههای شمالی شهرم پرازتراکم شعر می شود
ميان پنجره دستی است آشنا... محرم به خلوتکده جسم تنهايم
دستی که ترانه راازحجم بلوطی نگاهم خواهد شست
به انتهای اين خيابان پرهذيان رسيده ام
و گلدان شوقم سرشاراز عطر کهربايی يک خواب می شود
خوابی در فصل پرباران يک شهر
که عطر ترانه اش هوش از حجم يک آيينه برده
مرگ هم به انتهايی خاکستريش رسيده تا
دوباره با نگاهش هم خانه شويم ٬ من و اقاقی باهم هم ترانه شويم از
حضوريک شوق!
زخم کور
متاسفم ..... برای آدم های کثيفی که مردم رو به کثيفی خانواده و زندگی خودشون
می بينن ....
درزندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد... اين دردها را نميشود به کسی اظهار کرد ٫ چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمده ای نادر و عجيب بشمارند .
پ.ن : ديگه دلم نمی خواد هرزه ها برام نظر بدن نوشته های من همه پاکن و مقدس حضور اهورايی نوشته هام رو نبايد علف های هرز بگيرن
